تبليغاتX
زخمی تر از همیشه



 

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار ، چو از راه رسید پلک دل ، باز پرید من سراسیمه ، به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور ، زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر ، و سراپا به سپیدی در آ و به چشمم گفتم : باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس که پس از ابن همه مدت ،  ز تو دعوت شده است ؟ چشم خندید و به اشک گفت ، برو بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ، با تو ام کاری نیست و به دستان رهایم گفتم :  کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت ، دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده وقت آن است که آن دست محبت ، ز تو یادی بکند خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت هر چه باشد ، بلد راه تویی ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت : مرحمت کم نشود گویا با من بنشسته ، دگر کاری نیست جای ماندن چو دگر نیست ، از اینجا بروم پنجه از مو به در آورده ، بدان شانه زدم و به لب ها گفتم : خنده ت را بردار ، دست در دست تبسم بگذارو نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی!!! سینه فریاد کشید: من نشان خواهم داد قاب نامش را ، در طاقچه ام و هوای خوش یادش را ، در حافظه ام مژدا دادم به نگاهم ، گفتم :  نذر دیدار ، قلول افتاده است و مبارک باشد ،  وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب و طپش های دلم را گفتم : اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه بر پا کردی ؟ پای بر سینه چنان طبل ، نکوب نفسم را گفتم : جان شروین تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود :  همچو دستمال حریر ، بنشان برق نگاه  پای در راه شدم دل به مغزم می گفت : من نگفتم به تو آخر ، که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم : او مرا خواهد خواند ، و مرا خواهد دید سر با آرامی گفت : خوب چه می دانستم من گمان می کردم ، دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین و با دل او ، حرف صد پیوند است من گمان می کردم ... سینه فریاد کشید ،  خوب فراموش کنید هر چه بوده است ، گذشت حرف از غصه و من گفتم و اندیشه ، بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آفرین پای عزیز ، قدمت را قربان تند تر راه برو ، طاقتم طاق شده است چشم برقی می زد اشک بر گونه نوازش می کرد لب به ، لبخند تبسم می کرد مرغ قلبم با شوق ، سر به دیوار قفس می کوبید تاب ماندن به قفس ، هیچ نداشت دست بر هم می خورد نفس از شوق ، دم سینه تعارف می کرد سینه بر طبل خودش می کوبید عقل ، شرمنده به آرامی گفت : راه را  گم نکنیم !! خاطرم ، خنده به لب ، گفت : نگران هیچ مباش سفر منزل دوست ، کار هر روز من است چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد سر به پا گفت:  کمی آهسته ، بگذارید که من هم برسم دل به سر گفت شتاب ، تو هنوزم عقبی ؟ فکر فریاد کشید : دست خالی که بد است کاشکی ... سینه خندید و بگفت : دست خالی ز چه رو این همه هدیه ، کجا چیزی نیست !!! چشم ، را گریه شوق  فلب ، را عشق بزرگ سینه ، یک سینه سخن روح ، را شوق وصال  لب ، پر از ذکر حبیب خاطر ، آکنذه زیاد کاشکی  خاطر محبوب ، قبولش افتد شوق دیدار نباتی آرد ، کام جانم شیرین پای تا سر همه اندیشه وصل

....................

وه چه رویای قشنگی دیدم خواب، ای موهبت خالق پاک خواب را در یابم که در آن ، می توان با تو نشست می توان ، با تو سخن گفت و شنید خواب ، دنیای توانایی هاست خواب ، سهم من از تو و دیدار شماست خواب ، دنیای فرا موشی هاست خواب را در یابم که تو در خواب ، مرا خواهی خواست که در خواب ، مرا خواهی خواند و تو در خواب به من خواهی گفت : تو به دیدار من آ ...  آه  کاش می دانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی دارم پلک دل باز پرید خواب را در یابم من به دیدار تو ، می اندیشم ....

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:36 توسط شروین و بیتا |



مراقب افکارت باش ، چون افکارت ، گفتارت ، را می سازد.

مراقب گفتارت باش ، چون گفتارت ، اعمالت را می سازد.

مراقب اعمالت باش ، چون اعمالت ، عادت هایت را می سازد.

مراقب عادت هایت باش ،چون عادت هایت ، شخصیتت را می سازد.

مراقب شخصیتت باش ، چون شخصیتت ، سرنوشتت را می سازد.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:40 توسط شروین و بیتا |



بیا لبخند بزنیم

بدون انتظار پاسخی از دنیا.

و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود.             

که به حای پاسخ لبخند به تمام سازهایمان می رقصد.

باور کن!!!!!

                              

عشق را

با تمام وجودم فریاد خواهم زد

تا بدنیا ثابت کنم :

تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد

 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم

برفراز ویرانه های قلبم.

ویرانه هایی جاصل از تحاجم ناگهانی چشمانت!

و چه کودکانه دروغ می گفتم :

که شهر در امن و امان است!!!!!!

                                                        

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:14 توسط شروین و بیتا |



  • من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش ....
  • فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش....
  • فردا را دوست دارم بخاطرغلبه اش بر فلک کجمدار....
  • پاییز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج،عدم اعتنایش به بهار....
  • آفتاب را دوست دارم بخاطر وسعت روحش... که شب ناپدید می شود که ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد....
  • زندگی : ایده آل من است و من آن را تقدیس می کنم به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند ، اما هرگز نمی میرد....
  • مرگ را عاشقم چون آرامشی وصف ناپذیر به من می دهد....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:10 توسط شروین و بیتا |